وضعیت روحی روانی : نامتعادل و به هم ریخته
خوب نیستم اصن
وضعیت روحی روانی : نامتعادل و به هم ریخته
خوب نیستم اصن
سلام
مات و مبهوت اتفاقایی هستم که برام می افته ، اولش بگم نگران نباشید الحمدلله اینم به خیر گذشت
و اما اصل ماجرا :
من که بعد از قضیه تصادف و ضرب بینی و هول حادثه چند روزی بود که بی حال بودم و درد می کشیدم روز جمعه با احساس ضعف شدید و عفونت در ناحیه پشت حلق رفتم درمانگاه تا اگه لازم بشه دکتر برام آنتی بوتیک بده رفتن همان و برگشتن با یه کیسه آمپول که سه تاش فقط پنی سیلین بود و 5 تای بقیه مسکن و ضد حساسیت و آرام بخش همان ! سه روز آمپول ها رو زدم و تموم شدن ! تا اینجا که مساله ی خاصی نیس یه فلش بک بزنیم و باز ادامه ماجرا
فلش بک : حدودن 5 یا 6 سال بود که من زیر بغل دست چپم یه گلوله ی کوچیکی گهگاه پدیدار می شد. بهتره بگم بود ولی بعضی وقتا بزرگ و متورم می شد بعضی وقتا جمع و جور اما همچنان وجود داشت. یک بار 5 سال قبل که من خارج از ایران مشغول تایپ پایان نامه م بودم و روزهای گرفتاری رو می گذروندم این گلوله کوچولو بازیش گرفت و شروع به اذیت و درد و تورم کرد تا دیگه دست چپم کامل کاراییشو برای تایپ و بقیه کارها از دست داد ، منم رفتم پیش دکتر و ایشون تشخیص عفونت دادن و بعدش هم آنتی بیوتیک تا درد و التهاب خوابید. بعد از یک ماه وقتی اومدم ایران رفتم پیش دکتر زنانم و ازش خواستم تا یه نگاهی هم به این شیطون بلا بندازه. دکتر گفت نگران کننده نیست ولی اگه ناراحتی برو پیش یه جراح تا ازش نمونه برداره و ماهیتشو آزمایش بده تا خیالمون راحت شه. منم که کلا بی خیال، از خیر پیگیریش گذشتم تا صبح روز سه شنبه هفته گذشته!
صبح سه شنبه با درد شدید دست از خواب پا شدم . حالی نزدیک به گریه از شدت درد. گلوله ی کوچولو تا حد یک گردو رشد کرده و دردناک شده بود ! بعد از کلی شور و مشورت پزشکی برای عصر اون روز از خانم دکتر متخصص جراحی که سابقه خوبی ازش داشتم وقت گرفتیم . رفتن همان و5 روز بستری شدن همان و جراحی شدن همان!
الان که در خدمت شما هستم دو روزه که از بیمارستان مرخص شدم ! عمل طولانی نبود ولی برای من بیشتر شبیه شکنجه بود تا جراحی چون از ترس کار گذاشتن لوله تراشه موقع بیهوشی که سر عمل معده منو تا سر حد مرگ برده بود از دکتر بیهوشی خواستم با بی حسی عملم کنه ولی بی حسی کامل نشده دکتر جراح کارو شروع کرد و همه ی مراحل کار رو حس کردم . بعد از عمل دکتر گفته بود که یه غده لنفاوی بوده که عفونت خیلی شدید و غلیظی توش جمع شده بوده و اگر دیرتر اقدام می کردیم به بافتهای اطرافش هم آسیبهای جدی می رسونده
حالا توده ی برداشته شده رفته پاتوبیولوژی و هنوز جواب نیومده ، دعا کنید جواب منو دوباره شگفت زده نکنه!
دست چپ که طبیعتا به خاطر عمل شدن درد داره و دست راست هم انقدر توی رگهاش آنتی بیوتیک های قوی زدن که اون هم برای خودش عالمی داره با درد!
یادم رفت بگم ، در مورد دماغم دکتر متخصص گفت که شکستگی نبوده و تنها ضرب خورده بوده الانم ورمش خوابیده و به شکل عادیش دراومده ولی یه کم هنوز درد داره. وقتی صورتمو می شورم باید مراقب باشم
خلاصه که موندم حیرون ! منو این همه اتفاق ناخوشایند توی این مدت کوتاه،راست راستی چه معنایی داره ؟!
ساعت 12:30 شب یکشنبه در حال برگشت از مهمونی یه ماشینی با سرعت بالا از پشت زد به ماشین ما!
من کنار راننده(همسرم)جلوی ماشین نششسته بودم که ماشین سه دور چرخید و بعد از برخورد با تیر برق از پشت ایستاد! من که سرم به شدت درد گرفته بود دستامو بردم به طرف صورتم که کف دستام پر شد از یه مایع داغ ...
نمی دونم در گیر و دار چرخش ماشین سر و صورتم به کجا خورده بود فقط خون به شدت از بینی و دهنم راه افتاده بود و من ترسیده و مات بودم که چه اتفاقی می تونه برام افتاده باشه
بیچاره همسرم که 20 دقیقه بعد از این حادثه از شدت ترسی که از دیدن صورت خون آلود من براش ایجاد شده بود کامل می لرزید و به پلیس و اورژانش زنگ می زد و من بعد از چند دقیقه تازه به خودم اومدم و طفلک جاریم سعی می کرد که آرومم کنه و سر و صورتمو پاک کنه و بگه فقط چشماتو نبند ماهگل اورژانس الان می رسه
توی بیمارستان عکس و سونوگرافی و سی تی اسکن انجام شد و معلوم شد این خونریزی صرفا به خاطر شکستن بینیم بوده و مشکل دیگه ای نیست ، حالا من موندم با یه دماغ شکسته . بینی من تنها عضوی بود که همیشه به خاطر زیبایی ذاتیش به خودم می بالیدم (البته از حق نباید گذشت اجزای صورتم انصافا همه شون قشنگ و موزون هستن)
خلاصه که این دو سه روزه سر درد و سرگیجه و درد شدید بینی حسابی کلافه م کرده
گفتم بیام اینجا این حادثه رو ثبت کنم
خدایا به خاطر اتفاقای خیلی وحشتناکی که می تونست توی همین تصادف برامون بیفته و تو با مهربونیت اونها رو ازمون دور کردی یک دنیا ازت ممنونم ، خدای خوبم هوای ما رو همیشه داشته باش
نمی دونم آخرین بار کی آپ کردم ، دلم نمی خواد اینجا خونه ی غم و غصه ها باشه شاید برای همین کم سر می زنم . دوستای خوبم می خونمتون و گاهی نظر هم می ذارم ولی به طرز عجیبی دل و دماغ ندارم
اتفاقات توی زندگی برای من مثل یک چرخه می مونه! احساس می کنم دو مرتبه برگشتم به یک سری مشکلاتی که تازه عروس ها توی زندگیشون با خانواده های طرف مقابلشون دارن. این حس حالمو این روزا خیلی خراب کرده. نمی دونم شایدم من مریض شدم از جهت روانی ، همه ش فکر می کنم یه کسی ازم دلخوره ، همه ش پیش هر کسی که هستم فکر می کنم کس دیگه ای غیر از او داره به رفتار من فکر می کنه و بهم خرده می گیره ، شکننده شدم
کسی هم درکم نمی کنه
هیچ کس نمی دونه چقدر احتیاج به ارامش و نوازش دارم ، دل نازک و تَرَک خورده شدم
اوضاع وزنم بهتر شده خدا رو شکر اومدم روی 96. بعد از مدتها تکونی خورد وزن
سرما هم خورده بودم و حسابی سر و سینه م به هم ریخته بود الان بهترم . ممکنه این آنتی بیوتیک ها هم جسمم و هم روحم رو ضعیف کرده باشه
خدایا پناه می برم به تو از شر شیطان، خودت این بنده ی عاجز رو پناه باش
بعدن نوشت : نگران معصومه هستم کسی ازش خبر داره؟! الهی که سالم و سلامت باشه،آمین
ینی من اصلا رعایت نمی کنم فقط خدا رو شکر که معده م جای اضافی نداره و تا میام زیاده روی کنم آلارم می ده
وزنم همون محدوده 97 مونده
حالم زیاد خوب نیست نه روحی نه جسمی !
یه روز می شه من اصلا غذا نمی خورم یه روزم می ترکونم از بس به هر چیزی ناخنک می زنم
باید برم روی یه برنامه غذایی درست درمون ، با یه دکتر تغذیه مشورت کردم شاید برم زیر نظر ایشون
همین که بالا نرفتم جای شکر داره با این وضعی که من این روزا می بینم
البته باید بگم سایزم به طرز عجیبی کم شده اینم یه خبر خوش
من و وزن با هم کنار اومدیم و همدیگرو زیاد اذیت نمی کنیم نه من زیاد به پایین اومدن یا نیومدن وزنم کار دارم نه اون منو سر کار می ذاره ، خوشبختانه با این که توی این مدت نتونستم روی روال دکتر باشم ولی روی حجم خورد و خوراکم تمرکز داشتم و وزنم نم نم پایین میاد
در کمترین حالت ترازو 97:400 رو نشونم داد
اما مشکلات هورمونی دست از سرم بر نمی داره و بالاخره در هر مقطعی به نوعی نوازشم می کنه ، خب دیگه اینم یه جورشه .
توی این مدت که توی خونه مجلس داشتیم، افراد زیادی از دوست و فامیل و ... که من رو ماه ها ندیده بودن از دیدنم تعجب کردن و حتی بعضی هاشون گفتن که منو نشناختن و من این حس شیرین رو خیلی دوست داشتم ولی فکر می کنم بعد از مراسم از چشم و نظر در امان نبودم و درست از فردای روضه ها کاملا افتادم توی بستر و به تعبیری از پا در اومدم.
آرامش و گاهی تنهایی کما بیش این روزا کنارم هستن . آرامش مونس خوبیه ولی تنهایی رو هیچ دوست ندارم و آرامشی که در سایه تنهایی برای من اتفاق میفته برام دلگیر کننده ست.
من باید ورزش کنم باید ولی چرا تنبلم نمی دونم ! ینی می دونم خب تنبلی خودش دلیل این امره دیگه نمی دونم نداره!
همسرم آروم تر شده و من از شما دوستای نادیده عزیز که ما رو از دعای خیرتون فراموش نکردین خیلی ممنونم
خدا جون ازت ممنونم که به من این همه نعمت پیدا و پنهان دادی شکرت خدای بزرگ !
اومدم یه پست تازه بذارم ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم چی بنویسم؟!
مجلسمون تموم شد و من دیشب با یه دنیا غصه خوابیدم که دهه ی روضه مون تموم شد
یک هفته برنامه ی سیکل ماهانه م جلو افتاده و من رو در بهتی عظیم و ضعفی ژرف فرو برده
وزنم امروز تا 98:700 پایین اومد ولی به گمانم باز بپره بالا
دو کیلو دیگه کم بشم کاهشم از اول تا حالا به 40 کیلو می رسه و چه حس رضایت آرامش بخشی دارم که صبور بودم و با کج خلقی هام در افت و خیز های کاهشی خودم کنار اومدم
حس غریبی دارم وقتی لباسام نوی نو گشاد می شن از یه طرف خوشحالم و از طرفی کلافه ولی خوشحالی غلبه داره
خدای مهربون به خاطر همه چیز تو رو شکر به خاطر همه چیز
خدا جون آرامش رو مهمون خونه ی دل همسر عزیزم کن که در حال حاضر از عزیز ترین کسان منه و تاب دیدن دل آشفتگیشو ندارم
براش دعا کنین دوستای خوبم
عذر می خوام بی خبر رفتم و دیر اومدم
هنوز نرسیدم به کسی سر بزنم
مدتی که نبودم کلی اتفاق افتاده. مجالی برای گفتن همه ش نیست جنس اتفاقا عموما خوب بوده غیر از بیماری بقیه ش از سفر و مهمونی و زیارت امام رئوف گرفته تا حالا که بهترین روزهای سال منه ! این روزا روزاییه که مجلس عزاداری توی خونه مون برپاست و من تمام سال منتظر این ایام و حال و هوای دست نیافتنی و برکات بی حد و اندازه ش هستم
یه دوره هم اینترنت قطع بود و دست من کوتاه شده بود از این دنیای غریب مجازی
دو رقمی شدم . دوست ندارم این روزا جشن بگیرم ولی به خاطر دو رقمی شدن خیلی خوشحالم !
وزنم : 99:600
اگه نرسیدم کامنتهای مفصل براتون بذارم عذرم رو بپذیرید ولی حتما میام سر می زنم ببینم چه خبرا بوده این چند وقت
اتفاقه افتاد و من در التهابش دست و پا می زنم
نگران نباشید این پست صرفا برای اینه که بگم هستم زنده و سالم!!!
به زودی بیشتر به این خونه می رسم
عذرم رو بپذیرید و از دعای خیرتون فراموشم نکنید
رژیم سر جاشه چون معده جای بیشتری برای خوردن نداره ولی وزنی کم نشده همون 103 هستم
زود میام و دوباره گرد این خونه صورتی رو پاک می کنم
مرسی از اونهایی که منتظر سر زدنم نبودن و در غیابم باز هم به یادم هستن
توی برزخم
منتظر وقوع یه اتفاقم که شاید اگه بیفته این همه دلواپسی من زودتر تموم بشه و اون اتفاق نمی افته
خدایا خودت زودتر منو به آرامش برسون
برزخ عجب جای سختیه الهی هیچ کس گرفتارش نشه
راستی، دیشب رفتیم شهر کتاب و چند تا کتاب خریدم ، امروز خیلی خوب بود که با کتابای جدیدم مشغول بودم امیدوارم زودتر شرایطی فراهم بشه که بتونم کتاب های قدیمی رو از کارتن در بیارم و بچینم و نگاه کنم و بخونم و لذت ببرم . سرگرم بودن برای من خیلی لازمه خیلی
بعدن نوشت : بهتر اینه که اون اتفاق نیفته چون وقوعش باعث ناراحتیه من می شه ولی اگه بالاخره بخواد حتمن بیفته بهتره که زودتر از این استرس لعنتی خلاص بشم