|
با گام هایی استوار تر از همیشه
|
واقعن باورم نبود کسی به خونه ی من بیاد و بخونه و بنویسه !
ممنونم از رهای دوست داشتنی و دریای عزیزم!
شما از الماس و گل اندام هیچ خبری ندارین؟ دلم براشون تنگ شده زیاد!
این هفته دو تا امتحان دارم . امتحان همیشه بهانه دستم می ده که نمی تونم با اممتحانا رژیم داشته باشم (خیلی بهانه ی بی خود و مسخره ایه نه؟ ) تموم بشه برنامه خوراکمو آدم می کنم ...
باید درست بشه این وضعیت اگه نه من خیلی بی عرضه و بی اراده ام و دیگه هیچ وقت خودمو نمی بخشم
یه وقتم دیدی یه بلایی سر خودم آوردم اه اه اه
انتظار ندارم کسی از برگشتن من خوشحال باشه
چون خودم خوشحال نیستم خسته م بی حوصله م من همه چیزو باختم دوباره شروع کردم و باز رها شدم با همون بهانه های همیشگی
خیلی روزها میومدم تا فقط از درگاه این وبلاگ به آدرسایی که اون بغل لینکشون کردم سر بزنم
ولی ساکت و خاموش
بعید می دونم کسی بهم سر بزنه
برا دل خودم می نویسم
این مدت خیلی اتفاق ها افتاد خیلی بالا و پایین شد زندگی گاهی به سامون رسید گاهی از دستم خارج شد به هر حال رژیم بی رژیم بود اصلن هیچ کنترلی روی خوردنم نداشتم
من از اتکینز راضی بودم و باهاش خیلی خوب کنار اومده بودم بهتر از همه ی رژیم هایی بود که تا حالا داشتم و دلم نمی خواد هیچ کسی عدم موفقیت منو به پای نوع رژیمم بذاره
می خوام برگردم
نمی دونم کسی از دوستای قدیمی کنارم هست یا نه ؟
احتیاج به روحیه دارم
کمکم می کنید دوستای ندیده ام ؟!!!
فقط اومدم بگم بالاخره وزنه با من یه کمی دوست شد و یه کاهش نشون داد !
امروز ۱۲۶:۶۰۰ بودم پررویی و ناامید نشدن و صبوری و مداومت بالاخره جواب داد
نتیجه اخلاقی :
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود و لیک به خون جگررررررررررررررررررررررررررررر شود
تا بعد
از همه عذر می خوام که باز ننوشتنم طولانی شد
یه عالمه کار دارم باز یه تغییر بزرگ توی زندگی داره به وجود میاد
رژیم رو ادامه می دم ولی فرصت وزن کردن نداشتم و همچنین اعصاب دیدن وزن تکراری ... برای همین روی وزنه نرفتم
دو تا سفر در پیشه یکیش طولانی تر و یکی کوتاهتر
اگه یه مدت کم تونستم بیام یا باز پیدام نشد نگران رژیمم نباشید نمی ذارم بهش لطمه بخوره ... پررو ادامه می دم فقط برام دعا کنید
حرف رژیمی ندارم برای گفتن نه که رعایت نکرده باشم نه به خاطر وضعیتی که دارم تا چند روز دیگه روی ترازو نمی رم ولی رژیمم سر جاشه و نمی ذارم برنامه غذاییم خراب بشه
خیلی دلم می خواست امروز روزه بگیرم ولی خب قسمت نبود
امشب به تعبیری شب آرزوها ست و به تعبیر دیگه ای شب رغبت بندگان و رو کردن اونها به خداست
شب آشتی / شب شکر / شب درد دل با اونی که مهربونترینه
امشب شب خلوت با خداست
برای خدای بزرگی که بر هر کاری تواناست فرقی نداره آرزوهای بزرگ رو برآورده کنه یا آرزوهای کوچیک رو ولی اگه ما حواسمون نبود و درخواست کوچیکی کردیم خودمون فرصتمون رو از دست دادیم
حواسمون باشه خواسته های بزرگ رو امشب با خدا در میون بذاریم و بدونیم و باور کنیم که برآورده خواهد شد!
اگه دلی از کسی شکست و اشکی جاری شد دعا برای بقیه یادش نره !
مرسی از مامان زیبا که هر روز بهم سر میزنه و خواهرم شادی که پیشم میاد و بهم انگیزه میده
تا آخر خرداد بازم وزن نمی کنم مقاومت رو ادامه می دم
همچنان با اتکینز هستم ولی دلم یه عالمه برا رژیم روژی جون قیلی ویلی می ره
چون عاشق سبزجات پخته و میوه هستم حالا که رژی مسافرته برگرده ازش خواهش می کنم برای یه برنامه غذایی مشابه برنامه ی خودش راهنماییم کنه !![]()
من دچار به هم ریختگی شدید هورمونی شدم به نظرتون ممکنه استوپ وزنم به خاطر اون باشه ؟
خودمو موظف کردم که هر روز یک کپسول سنتروم (کمپلکس ویتامین) رو بخورم
به هر حال مشکل استوپ به خاطر کم تحرکی و مشکل هورمونی می تونه باشه و مطمئنم با پایداری به نتیجه می رسم باید صبور باشم باید صبور باشیییییییییییم
هیچی کم نشده از وزنم
مگه می شه
من ۱۰ روز وزن نکردم کربوهیدراتم روز حد مجاز رژیم بود چرا هیچ تغییری نداشتم ؟
قرار نیست نا امید بشم ولی دلم خیلی گرفته
اجازه می دم کمی دلم رنجور باشه و نازشو بکشم ولی اجازه نمی دم یأس بیاد سراغم
مرسی از همتون برای روژی مامان بزرگ عزیزم دو بار متن بلند بالا نوشتم و وقتی خواستم بفرستم کلن پرید انقد اعصابم خورد شد که دیگه ننوشتم
فردا باید برم روی ترازو
یه کمی نگرانم ولی خداییش تقلب نداشتم به اون معنا
دیگه من تلاشمو کردم امیدم به خداست
امروز به بهانه ی یه کاری که بیرون از خونه داشتم کمی مجبور به پیاده روی شدم و به خاطر این که فشار به زانوی چپم نیاد پدر پای راست رو در آوردم هنوز خیلی مونده تا بتونم با این وضع زانو تحرک مفیدی داشته باشم
چقدر ما آدم ها حالی به حالی می شیم
خیلی خوبیم یه باره خیلی بد میشیم خیلی دوست دارم راجع به این حال بیشتر بدونم ! به چی بستگی داره ؟ چی میشه که حالمون خوب می شه ؟ چی می شه که حالمون خوب نیست ؟! چرا بیشتر اوقات دلیلشو نمی دونیم ؟!!! شاید نگرانی های ته دلمون می خوان نفسی تازه کنن بعضی وقتا میان این بالا مالاها مثلن حالمون دلشوره ای می شه ؟!
دوست داشتم اینجا از این حالم بنویسم و این که امشب احساس نیاز به این دعا داشتم اگرچه الان وقت تحویل سال نیست ولی خدا همیشه شنوای داناست :
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حوّل حالنا الی احسن الحال
از رژیم بگم که : دو هفته ی اتکینز به خیر و خوشی تموم شده و من مقاومت بسیار کردم و هی بر این شیطون لعنت فرستادم و نرفتم رو ترازو ! خدا کنه ترازو برام خبرای خوبی داشته باشه !![]()
دلم کلی میوه می خواد هنوز کما بیش مقاومت می کنم البته یکی دو بار ناخنک به انبه و پرتقال زدم ولی خب ندای درونی فریاد بر آورد که : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآّای اتکینز مگه نیستی دختر جون !![]()
از میل قورباغه ای بگم که وضعیت قورت دادن هم خوبه از ریزه میزه ها شروع کردم تا به طعمش عادت کنم
به نظرم میاد خانم مرتب و منظمی شدم و دارم از وقتام خوب استفاده می کنم مهم ترین اصلی که این چند روزه رعایت می کنم اینه : کار امروز را به فردا مگذار
دلم هوای شعر داره و کتاب کوچک فریدون
دلم هوای شنیدن ریشه در خاک رو داره با صدای خود فریدون !
از دیروز تو فکر قورت دادن چند تا قورباغه ی نازنینم ... نمی دونم با یه گلویی که هنوز آثار سرماخوردگی درش باقیه چند تا قورباغه میشه قورت داد ... می ترسم قورباغه ها گیر کنن وسط گلوم باعث خفگی بشن ... گمونم باید یکی یکی قورباغه ها رو با دقت انتخاب کنم ... دیشب راجع به این کار با همسرم صحبت می کردم ... هم خوشحال شد از این که انگیزه های زندگی فعال رو در من می بینه و هم تشویق کرد که بسیار کار خوبی می کنی و در ادامه گفت : تو اولین قورباغه رو با شروع رژیم قورت دادی !
خوشحال شدم ... ذوق کردم ... راس می گفت ... خیلی وقتا تو زندگی خیلی کارها رو می کنم ولی همیشه به نظرم می رسه که عقبم ... گاهی هم خوبه به کارهای انجام شده فکر کنم ... به هر حال قورباغه ها رو قورت میدم و پس از قورت دادن روی یک کاغذ بزرگ می نویسم که این کار انجام شد و می گذارم در معرض دید که هر روز ببینم و سر خوش شوم که : ما اینیم و ما می توانیم و ...
وضعیت زانوم داره بهتر میشه ... خیلی سعی می کنم عادی راه برم ... می دونم که هیچ فشار اضافه ای هنوز نباید بیارم ... نمی خوام روز از نو و روزی از نو بشه ... خاطره ی تلخی بود صد در صد نشستن !
دو هفته ی اول اتکینز فردا تمومه ... کاش می شد وزن می کردم ... البته یه جورایی نگرانم ... ولش کن همون ۱۰ خرداد ... الماس گفته چی بشی تا ۱۰ خرداد ولی من گمون نمی کنم چیز تحفه ای بشم حالا حالاها الماس جون !